داگلاس و دست نوازشگر

روزی در یک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصویری از

چیزی که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشی کنند. او با خود فکر کرد که این بچّه های فقیر

 حتماً تصاویر بوقلمون و میز پر از غذا را نقاشی خواهند کرد. ولی وقتی داگلاس نقاشی ساده

 کودکانه خود را تحویل داد، معلّم شوکه شد! او تصویر یک دست را کشیده بود، ولی این دست

چه کسی بود؟


بچّه های کلاس هم مانند معلّم از این نقاشی مبهم تعجّب کردند. یکی از بچّه ها گفت:

"من فکر می کنم این دست خداست که به ما غذا می رساند."


یکی دیگر گفت:"شاید این دست کشاورزی است که گندم می کارد و بوقلمون ها را پرورش

می دهد."


هر کس نظری می داد تا این که معلم بالای سر داگلاس رفت و از او پرسید:

"این دست چه کسی است، داگلاس؟"


داگلاس در حالی که خجالت می کشید، آهسته جواب داد:

"خانم معلّم، این دست شماست."


معلّم به یاد آورد از وقتی که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه های مختلف

نزد او می آمد تا خانم معلّم دست نوازشی بر سر او بکشد.


http://narimanparsi.persianblog.ir/


معلّم ای حبیب من!

معلّمی،ارزش درس هنر را می دانست و به كمک آن درس رياضی را هم تدريس می كرد.

معلّمی ديگر ارزش هنر را نمی دانست و در ساعت هنر،رياضي تدريس می كرد.

دانش آموزان معلّم اولی هم هنر را دوست داشتند وهم رياضی را

.و امّا

دانش آموزان معلّم دوم نه هنر را دوست داشتند، نه رياضی را و نه مدرسه را.


منبع:

http://nicemath3.blogfa.com/

 

شمع



یک شمع می تواند بدون آنکه خاموش شود

هزاران شمع دیگررا روشن کند

مثل مهربانی که هیچ وقت با

تقسیم شدن کم نمی شود

زیباست که ببینی کسی میخندد

وزیباتر اینکه بدانی خودت

باعث خنده اش شده ای.


منبع:http://emskashan91.blogfa.com/

معلّم مهربان

یک روز کاملاً معمولى تحصیلى بود.به طرح درسم نگاه کردم و دیدم کاملاً براى تدریس آماده ام.اولین کارى که باید مى کردم این بود که مشق هاى بچّه ها را کنترل کنم و ببینم تکالیفشان را کامل انجام داده اند یا نه.هنگامى که نزدیک تروى رسیدم،او با سر خمیده،دفتر مشقش را جلوى من گذاشت و دیدم که تکالیفش را انجام نداده است. او سعى کرد خودش را پشت سر بغل دستیش پنهان کند که من او را نبینم.طبیعى است که من به تکالیف او نگاهى انداختم و گفتم:" تروى! این کامل نیست."

او با نگاهى پر از التماس که در عمرم در چهره ی کودکى ندیده بودم،نگاهم کرد و گفت:"دیشب نتونستم تمومش کنم،واسه این که مامانم داره مى میره."

هق هق گریه ی او ناگهان سکوت کلاس را شکست و همه شاگردان سر جایشان یخ زدند.چه قدر خوب بود که او کنار من نشسته بود.سرش را روى سینه ام گذاشتم و دستم را دور بدنش محکم حلقه کردم و او را در آغوش گرفتم.هیچ یک از بچّه ها تردید نداشت که " تروى " به شدّت آزرده شده است،آن قدر شدید که مى ترسیدم قلب کوچکش بشکند.صداى هق هق او در کلاس مى پیچید و بچّه ها با چشم هاى پر از اشک،ساکت و صامت نشسته بودند و او را تماشا مى کردند.

سکوت سرد صبحگاهى کلاس را فقط هق هق گریه هاى تروى بود که مى شکست.من بدن کوچک تروى را به خود فشردم و یکى از بچّه ها دوید تا جعبه ی دستمال کاغذى را بیاورد.احساس مى کردم بلوزم با اشک هاى گران بهاى او خیس شده است.درمانده شده بودم و دانه هاى اشکم روى موهاى او مى ریخت.

سؤالى روبرویم قرار داشت:"براى بچّه اى که دارد مادرش را از دست مى دهد چه مى توانم بکنم؟"

تنها فکرى که به ذهنم رسید،این بود:" دوستش داشته باش،به او نشان بده که برایت مهم است،با او گریه کن."

انگار ته زندگى کودکانه او داشت بالا مى آمد و من کار زیادى نمى توانستم برایش بکنم.اشک هایم را قورت دادم و به بچّه هاى کلاس گفتم:" بیایید براى تروى و مادرش دعا کنیم." دعایى از این پرشورتر و عاشقانه تر تا به حال به سوى آسمان ها نرفته بود.

پس از چند دقیقه،تروى نگاهم کرد و گفت:" انگار حالم خوبه." او حسابى گریه کرده و دل خود را از زیر بار غم و اندوه رها کرده بود.آن روز بعدازظهر مادر تروى مرد.

هنگامى که براى تشییع جنازه او رفتم،تروى پیش دوید و به من خیر مقدم گفت.انگار مطمئن بود که مى روم و منتظرم مانده بود.او خودش را در آغوش من انداخت و کمى آرام گرفت.انگار توانایى و شجاعت پیدا کرده بود و مرا به طرف تابوت راهنمایى کرد.در آن جا مى توانست به چهره ی مادرش نگاه کند و با چهره ی مرگ که انگار هرگز نمى توانست اسرار آن را بفهمد روبرو شود.

شب هنگامى که مى خواستم بخوابم از خداوند تشکّر کردم از این که به من این حس زیبا را داد،تا توان آن را داشته که طرح درسم را کنار بگذارم و دل شکسته ی یک کودک را با دل خود حمایت کنم...


منبع:http://nicemath3.blogfa.com/

دریاها نماد فروتنی

سوم مهرماه است دوباره مدارس باز شده و بچّه ها رو می بینم که با شور اشتیاق به طرف مدرسه هاشون می دوند.یاد زمان تحصیلم می افتم زمانی که در مدرسه ی پروین اعتصامی درس می خوندم.یه معلّمی داشتیم به اسم خانم کیانی،اسم کوچیکش یادم نیست .
یه روز دیر رسیدم سر کلاس،ترس و وحشت این که خانم کیانی چه برخوردی باهام می کنه سرتاپای وجودم رو فرا گرفته بود.لرزان رفتم طرف در کلاس یه لحظه حس کردم خانم منو دید اما بعدش دیدم نشسته روی صندلیش و سرش هم پایینه و همان طور درس میگه.
اجازه گرفتم.خانم سرش رو بلند نکرد و همان طور گفت:بنشین عزیزم!
بعد از نشستن هم به صورتم نگاه نکرد.
به مرور فهمیدم او هیچ وقت تمایل نداره بچّه ها رو در حالت ضعف و ترس ببینه،نمی خواد کسی احساس بدی داشته باشه و اینکارش برعکس رفتار خیلی های دیگه بود،که فقط منتظر نابود کردن شخصیّت آدم ها هستند.
بزرگی می گوید:"دریاها نماد فروتنی هستند،در نهاد خود کوه هایی بلندتر از خشکی دارند ولی هیچ گاه آن را به رخ ما نمی کشند".
به نظرم خانم کیانی یکی از همین دریاهاست.

فرمول سحرآمیز

استاد دانشگاهی از دانشجویان رشته‌ی جامعه شناسی خواسته بود تا به کوچه

پس کوچه‌های کثیف و پر جمعیت بالتیمور بروند و سوابق ‌٢٠٠ پسر نوجوان را گرد

آورند.سپس از آنها خواسته بود که نظر و ارزیابی خود را درباره‌ی آینده‌ی همان

نوجوانان در گزارشی به رشته‌ی تحریر درآورند.مضمون گزارش همه‌ی  دانشجویان

چنین بود:هیچ شانسی ندارد.

25سال پس از آن استادی دیگر از همان دانشگاه ضمن برخورد با مدارک و

بررسی‌های این تحقیق از دانشجویان خود می خواهد تا مسأله را پیگیری کنند و

ببینند چه بر سر آن ‌٢٠٠ نوجوان آمده است.

دانشجویان دریافتند به استثنای‌٢٠ پسری که مُرده یا به محل‌های دیگر رفته بودند،

‌١٧٦ نفر از ‌١٨٠نفر باقیمانده در شغل‌های نسبتاً خوبی چون وکالت،پزشکی و

تجارت مشغول به کار هستند.

استاد متعجّب می‌شود و تصمیم می‌گیرد موضوع را تا اخذ نتیجه‌ی نهایی پیگیری

کند.

همه‌ی این مردان در منطقه‌ی تحقیق به سر می‌بردند و از این رو برای استاد این

امکان وجود داشت تا تک تک آنان را ملاقات کرده و بپرسد:"علّت موفّقیّت شما چه

بوده است؟"

در هر مورد،این پاسخ پر احساس را شنیده بود که:" یک معلّمی داشتیم که…"

 معلّم هنوز در قید حیات بود،لذا استاد توانست وی را،که حالا دیگر کاملاً پیر شده

بود،ولی هنوز هشیاری و ذکاوت از سکناتش می‌بارید،پیدا کند و فرمول سحر

آمیزش را که به وسیله ی آن توانسته بود این بچه‌های کوچه پس کوچه‌های کثیف

پایین شهر را به چنان موفّقیّت‌هایی برساند،بپرسد.

چشمان معلّم از شنیدن این سؤال برق زده بود و لبانش به لبخندی ملایم به 

حرکت در آمده بود که:

"خیلی ساده است،من از صمیم قلب به یکایک آن بچّه‌ها عشق می ورزیدم."

استاد اصولا منطق چیست ؟

شاگردان:استاد!اصولاً منطق چیست ؟

معلّم کمی فکر کرد و جواب داد:گوش کنید،مثالی می زنم،دو مرد-پیش من می آیند.یکی تمیز و

دیگری کثیف.

من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید،کدام یک این کار را انجام دهند ؟

شاگرد ها یک زبان جواب دادند:خوب مسلّماً کثیفه!

معلّم گفت:نه،تمیزه.چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند.پس چه کسی

حمام می کند ؟

حالا شاگردها می گويند:تمیزه!

معلّم جواب داد:نه،کثیفه،چون او به حمام احتیاج دارد.

و باز پرسید:خوب،پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند؟

یک بار دیگر شاگردها گفتند:کثیفه!

معلّم دوباره گفت:امّا نه،البتّه که هر دو! تمیزه به حمام عادت دارد و کثیفه به حمام احتیاج دارد.

خوب بالاخره کی حمام می گیرد؟

شاگردها با سر درگمی جواب دادند:هر دو!

معلّم بار دیگر توضیح می دهد:نه،هیچ کدام!چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی

به حمام کردن ندارد!

شاگردان با اعتراض گفتند:بله درسته،ولی ما چه طور می توانیم تشخیص دهیم؟

هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است.

معلّم در پاسخ گفت:خوب پس متوجّه شدید،این یعنی:منطق! و از دیدگاه هر کس متفاوت است.