شهادت امام محمّد تقی،جواد الائمّه(ع) بر تمام مسلمین جهان تسلیت باد.
با امید و توکل به خدا، برای صد و یکمین بار، بازهم بلند شو ...

منبع:http://foshtom.persianblog.ir/

وقتی همه چیز روبراه است که امیدواری معنا ندارد ،
امید زمانی ارزشمند است که همه چیز در بدترین شرایط است؛
پس
هیچ وقت نا امید نشو ،
بویژه در اوج تاریکی و تنهایی و تلخی ...
منبع:جملات زیبا گیله مرد

پسر، دختر را در یک مهمانی ملاقات کرد. آخر مهمانی، دختر را به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد،
دختر شگفت زده شد امّا از روی ادب، دعوتش را قبول کرد. در یک کافی شاپ نشستند، پسر
عصبی تر از آن بود که چیزی بگوید، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد
“خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…” . یک دفعه پسر پیش خدمت را صدا کرد، “میشه لطفاَ
یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام.”
همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش
و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، “چرا این کار رو می کنی؟” پسر پاسخ داد، “وقتی
پسر بچّه ی کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم،
می تونستم مزه ی دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم
به یاد بچّگی ام می افتم، یاد زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برای والدینم که
هنوز اون جا زندگی می کنند.”
همین طور صحبت می کرد، اشک از گونه هایش سرازیر شد. دختر شدیداً تحت تاثیر قرار گرفت،
یک احساس واقعی از ته قلبش، مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی
باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره…
بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچّگیش و خانواده اش. مکالمه ی خوبی بود،
شروع خوبی هم بود. آن ها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجّه شد در واقع اون،مردیه که
تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش
براش تنگ میشه! ممنون از قهوه ی نمکی!
بعد،قصّه مثل تمام داستان های عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال
خوشبختی زندگی می کردند….هر وقت می خواست قهوه برایش درست کند یک مقدار نمک هم
داخلش می ریخت، چون می دانست که با این کار لذّت می برد. بعد از چهل سال،مرد در گذشت،
یک نامه برای زن گذاشت،
” عزیزترینم، لطفاَ منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو
گفتم: ” قهوه نمکی”. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع
یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک.
برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون
باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که
به هیچ وجه بهت دروغ نگم… حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم،
من قهوه ی نمکی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است… امّا من در تمام زندگیم قهوه ی
نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تأسّف نمی خورم چون این کار رو برای تو
کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز
می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتّی اگه مجبور باشم دوباره
قهوه ی نمکی بخورم. ”
اشک هایش کل نامه را خیس کرد.
یک روز، یه نفر از او پرسید، ” مزه قهوه نمکی چه طور است؟
اون جواب داد “خیلی شیرین” !
منبع:http://www.dastanekootah.in/
کلمه FamILY (خانواده) سه حرف" ILY" را دارد که همان مخفف
"I Love You" مي باشد ,,
و جالب است بدانيد
FAMILY= Father And Mother I Love You


خارجی- داخل لیموزین- در مسیر فرودگاه نیویورک
روحانی شاخه زیتونی در دست گرفته، یکییکی برگهایش را میکند.
روحانی: «زنگ میزنه، زنگ نمیزنه، زنگ میزنه، زنگ نمیزنه...»
تلفن روحانی زنگ میخورد.
حسن: «الو بفرمایید؟»
ولادیمیر: «چطوری حسن آقا؟ برگشتی به سلامتی؟»
روحانی: «آه! تویی ولادیمیر؟ ولادیمیر برو بابا. تلفن رو اشغال نکن منتظر زنگ کسیام.»
ولادیمیر: «قطع نکن، ببین منو! آخرش منم که واست میمونم دل به کیا خوش کردی؟»
حسن: «باشه حالا باشه، بعدا حرف میزنیم. الان توی جلسهام.»
ولادیمیر: «چرا دروغ میگی؟ توی ترافیکی، داری میری فرودگاه.»
حسن: «تو از کجا میدونی؟!»
ولادیمیر: بیا با احترام متقابل برخورد کنیم، نذار رابطهمون شکرآب شه.»
داخلی- کاخ سفید
اوباما: «جان کری جون؟»کری: «بله؟» اوباما: «جان کری جون؟»
کری: «بله؟» اوباما: «هیچی هیچی ببخشید. میگم زنگ بزنم به نظرت؟»
کری: «بزن آقا حله. من با جواد هماهنگ کردم.»
اوباما: «ها؟! جواد کیه؟»کری: «رفیق فابریکمه،جواد ظریف.»
اوباما: «هار هار! بیجنبه کلا نیم ساعت باهاش حرف زدیا، فکر کردی چه خبره؟! اگه حسن
جواب نداد چی؟ ضایع میشیمها!»
کری: «خب صداش رو درنمیاریم که زنگ زدیم.»
اوباما: «خب اگه روحانی تابلو کنه آبرومون رو ببره چی؟»
کری: «نه! اون مردی که حرفای خصوصی رو افشا میکرد (یا تصور میشد افشا میکند) دیگه
رفته.»
لوکیشن اول- دوباره تلفن زنگ میخورد.
روحانی: «الو، بفرمایید؟»
صدا: «اونجا کبابی اکبر جوجه و پسرانه؟»
روحانی: «نه آقا جان مزاحم نشو.» (میخواهد تلفن را قطع کند)
صدا: «نه نه قطع نکن! باراکم شوخی کردم.»
روحانی فکر میکند فرد پشت خط ایهود باراک رژیم غاصب است.
روحانی: «ک ث ا ف ت! از جون من چی میخوای؟! یه بار دیگه زنگ بزنی شمارهات رو میدم مخابرات پدرتو
دربیارن.»
صدا: «این بود اعتدالت؟ این بود تدبیرت؟ آدم با میزبانش اینطوری برخورد میکنه؟!»
روحانی: «ئه! حسین تویی؟ شرمنده من اشتباه گرفتم.»
اوباما: «بابت ترافیک نیویورک شرمنده. ما «باقر» نداریم معضلات رو برطرف کنه.»
روحانی: «ای بابا... حالا روابطمون که خوب شد، باقر رو بذارید شهردار نیویورک، سه سوته ردیفش میکنه.
فقط احتمالا بخواد چهار سال یکبار از طرف حزب جمهوریخواه نامزد انتخابات شه که یه رونقی به فضای
انتخابات بده.
اوباما: «خیلی هم خوبه دمت گرم.»
روحانی: «باشه پس بهش میگم. هو ئه نایس دی داداااااش.»
اوباما: «کودافیظ. صادیق سلامت لی اینن گدسن.»
روحانی: «هان؟»
اوباما: «ببخشید الان میخواستم به مقامات ترکیه زنگ بزنم یه تیکه اشتباهی استانبولی آماده کرده
بودم!»
منبع متن طنز :خبرآنلاین
اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نيست
ژتوني دارم
خرده عقلی
سر سوزن شوقي
اهل دانشگاهم پيشه ام گپ زدن است
گاه گاهي مي نويسم تكليف
مي سپارم به شما
تا به يك نمره ناقابل بيست
كه در آن زندانيست
دلتان زنده شود
چه خيالي چه خيالي ميدانم
گپ زدن بيهوده است
خوب ميدانم دانشم بيهوده است
اوستاد از من پرسيد
چقدر نمره ز من مي خواهي
من از او پرسيدم دل خوش سيري چند
نپرسيم كه در قيمه چرا گوشت نبود
كار ما نيست شناسايي مسئول غذا
كار ما نيست شناسايي بي نظمي ها
كار ما شايد اينست كه در مركز پانچ
پي اصلاح خطا ها برويم.
منبع:http://parand7.blogfa.com/

رفته بودم به نزد چشم پزشك
چون هميشه خراب مي بينم
گفتم اين چشم ها معالجه كن
ظلمات ، آفتاب مي بينم
منقلب گشته حالت چشمم
همه جا انقلاب مي بينم
ملتهب گشته مردمك زان رو
همه در التهاب مي بينم
نان خالي سفره ي خود را
مرغ و جوجه كباب مي بينم
توي جيبم كه اكثرا خالي است
شپشك با سه قاب مي بينم
ياوگويان بي سر و پا را
همه عالي جناب مي بينم
دزدهاي ميان گردنه را
حضرت مستطاب مي بينم
حرف مفت جفنگ بي سر و ته
مثل حرف حساب مي بينم
اين همه دود و دم كه در شهر است
بوي عطر و گلاب مي بينم
آب جوهاي شهر تهران را
چون طلاي مذاب مي بينم
واژه هاي رفاه و آزادي
را فقط در كتاب مي بينم
یا که تصویر شهر فاضله را
عکس در توی قاب می بینم
نظم اين عالم منظم را
بي حساب و كتاب مي بينم
مشكلات اساسي مردم
همه را بي جواب مي بينم
چاره ساز تمام مشكل ها
يك زورو با نقاب مي بينم
هر زمان وعده ي خوشي آيد
پر ز لفت و لعاب مي بينم
ليك گاه عذاب و گاه عقاب
اضطراب و شتاب مي بينم
شب به شب نقشه مي كشم با خود
روز نقش بر آب مي بينم
هر زمان فال گيرم از حافظ
خويش را كامياب مي بينم
ليك آن كام چون كف صابون
پر هوا و حباب مي بينم
من بهشت ريایي زاهد
دوزخي پر عذاب مي بينم
آن چه او نهي مي كند بر عكس
مستحب و ثواب مي بينم
آب گيلاس و آلبالو را
مي ناب و شراب مي بينم
هر شب جمعه دلبري طناز
تك و تنها به خواب مي بينم
مرغ پر كنده را به قصابي
دختر بي حجاب مي بينم
چون به من خانمي سلام كند
علتش فتح باب مي بينم
من چپولم خدا شفايم ده
راست را پيچ و تاپ مي بينم
بس كن اين شعر بي مزه شاعر
سر تو زير آب مي بينم
منبع:http://smile-please.blogfa.com/
* هیچ کس آنقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد و هیچ کس آنقدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز
نداشته باشد.*
منبع:smile-please.blogfa.com/
مصاحبه کننده: در هواپیمائی 500 عدد آجر داریم، 1 عدد آنها را از هواپیما به بیرون پرتاب میکنیم. چند عدد آجر داریم؟
مصاحبه کننده: نه, اون یه دونه آجری که از هواپیما انداختی پائین خورد تو سرش مرد!!! شما مردود شدین, نفر بعدی لطفاً.
منبع:http://www.4jok.com/