شهادت مولی الموحدین،امیرالمؤمنین (ع) تسلیت باد.


در شب های قدر،برای تعجیل در ظهور امام زمان (عج) دعا بفرمایید.


دوستان آدم

قدر آدم هایی که دوستتان دارند را ؛ بیشتراز چیزهایی که دوستشان دارید بدانید...






منبع:http://emskashan91.blogfa.com/


سه خطا در یک جمله

یکی نزد پارسایی رفت و مطالبی را در مورد دوستش بیان کرد، پارسا گفت:

با این کار، سه خطا مرتکب شده ای، اول این که مرا نسبت به برادرم بدبین

کردی،دوم این که دلم را آشفته ساختی و سوم این که خود را به سخن چینی

متّهم کردی.

منبع:http://boro.niazerooz.com/

زندگی    

چهار چیز را هرگز فراموش نکن :

1- به همه نمی توانی کمک کنی. 

2- همه چیز را نمی توانی عوض کنی.


3- همه تو را دوست نخواهند داشت.


4- همه را نمی توانی راضی نگه داری.


پس زندگی کن ، آن گونه که خودت می خواهی 

دلتنگی

بعضی از آدمها پر از مفهوم بودنند
پر از حس های خوبند
پر از حرفهای نگفته اند
چه هستند، هستند
و چه نیستند، هستند
یادشان... ...
خاطرشان
حس های خوبشان.....
آدمها
بعضی هایشان
سکوتشان هم پر از حرف هست
پر از مرهم به هر زخم است.
برایشان دلتتنگ خواهم شد.


منبع:https://plus.google.com/113881285715874081760/posts

حساب

گفت من شخصی را می شناسم که هرشب قبل از خواب به خدا میگوید :

خدایا ؛  تمام کسانی که در حق من ظلم  کردند را حلال میکنم ؛ نکند فردای قیامت کسی به

خاطر من حساب پس دهد ...


منبع:http://taherkahvand.blogfa.com/

راهی ساده برای ارتباط با مردم

جان و دوست صمیمی‌اش جک در سر راه مسافرتشان در منطقه ای کوچک توقف کردند. پس از سفارش صبحانه در رستوران به جک گفت: « یک لحظه منتظر باش می روم یک روزنامه بخرم.» پنج دقیقه بعد، جان دست خالی برگشت. در حالی که غرغر می کرد، با ناراحتی خودش را روی صندلی انداخت. جک از او پرسید: «چی شده؟» جان جواب داد: «به روزنامه فروشی رو به رو رفتم. یک روزنامه صبح برداشتم و ده دلار به صاحب دکه دادم. منتظر بقیه پول بودم، اما او به جای این که پولم را برگرداند، روزنامه را هم از بغلم در آورد و به من گفت الان سرم خیلی شلوغ است و نمی توانم برای کسی پول خرد کنم. فکر کرد من به بهانه خریدن یک روزنامه می خواهم پولم را خرد کنم، واقعا عصبانی شدم.»

جان در تمام مدت صرف صبحانه از صاحب روزنامه فروشی شکایت می کرد و غر می زد که او مرد بی ادبی است. جک که دوستش را دلداری می داد، حرفی نزد، اما بعد از صبحانه به جان گفت که یک لحظه منتظر باشد و بعد خودش به همان روزنامه فروشی رفت. وقتی به آنجا رسید، با لبخندی به صاحب روزنامه فروشی گفت: «آقا، ببخشید، اگر ممکن است کمکی به من کنید. من اهل اینجا نیستم. می خواهم روزنامه بخرم اما پول خرد ندارم. فقط یک ده دلاری دارم. معذرت می خواهم، می دانم که سرتان شلوغ است و وقتتان را می گیرم.»

صاحب روزنامه فروشی در حالی که به کارش ادامه می داد یک روزنامه به جک داد و گفت: «بیا، قابل نداره. اگر در مدت اقامتت در این جا، پول خرد داشتی، پولش را به من بده.» وقتی که جک با روزنامه اش برگشت، جان در حالی که از تعجب شاخ در آورده بود پرسید: «مگر یک نفر دیگر به جای صاحب روزنامه فروشی در آنجا بود؟» جک خندید و به دوستش گفت: «دوست عزیزم، اگر قبل از هر چیز دیگران را درک کنی، به آسانی می بینی که دیگران هم تو را درک خواهند کرد؛ ولی اگر همیشه منتظر باشی که دیگران درکت کنند، خوب، دیگران همیشه به نظرت بی منطق می رسند. اگر با درک شرایط مردم از آن ها تقاضایی بکنی، به راحتی برآورده می شود.»



منبع:http://boro.niazerooz.com/

عکس:حرکتی تکان دهنده از یک دختر بچه!


آدم

ﻣﻦ ﺁﺩﻡ ﻗﻮﯼ ﻫﺴﺘﻢ؛

ﺍﻣّﺎ ... ﮔﻬﮕﺎﻫﯽ ﺩﻟﻢ ﻣﻴ ﺨﻮﺍﺩ ﻛﺴﻲ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﻭ ﺑﮕﻴﺮﻩ ﻭ

ﺑﮕﻪ: " ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﻴ ﺸﻪ "


نسخه عارف برای شخص دردمند

شخصی دردمند نزد شبلی عارف می گریست. شیخ سبب گریه او را

پرسید.

گفت: دوستی داشتم که دیدار او مرا در زندگی کفایت می کرد، اما او

دیروز از دنیا رفت و من تنها شدم. شیخ گفت: دوستی که دیدارش پاینده

نیست ناچار نبودش غم را زیاد می کند. برو دوستی انتخاب کن که هرگز

نمیرد و تو به هجران او مبتلا نشوی.


دوستی دیگر گزین این بار تو                کاو نمیرد تا نمیری زار تو


دوستی کز مرگ نقصان آورد               دوستی او غم جان آورد


منطق الطّیر


منبع:http://boro.niazerooz.com/

خدایا

خدایا ...
هیچ می دانی که همیشه به موقع
به دادِ دلم.. تو می رسی ؟؟!
آنجا که خسته ام ..
آنجا که دل شکسته ام ..
آنجا که ازهمه ی عالم و آدم گسسته ام ..
همیشه تو همان دستی هستی
که می گیری از دلم غبار غمها را،

خدایِا.....

سپاس


منبع:https://plus.google.com/113881285715874081760/posts

فرق انيشتین و چارلي چاپلين

در سال 1931 اين دو نفر همديگر را ملاقات كردند...

انيشتن به چارلي گفت : ميداني انچه كه باعث شهرت تو شده چيست؟

اين است كه تو حرف نميزني و همه حرف تو را مي فهمند

چارلي با خنده پاسخ داد: تو نيز ميداني انچه باعث شهرتت شده چيست؟

اين است كه تو با اينكه حرف ميزني هيچ كس حرفهايت را نمي فهمد!!! 




منبع:https://plus.google.com/108090444901782708774/posts?hl=en&partnerid=gplp0

شهید

نه بنز داشتن !
ﻧﻪ ﯾﻪ ﻭﯾﻼ !
ﻧﻪ ﻋﻀﻼﺕ .... !
ﻧﻪ ﺷﮑﻢ ﺷﺶ ﺗﯿﮑﻪ ﺩﺍﺷﺘﻦ !
ﻧﻪ ﯾﻪ ﻟﺒﺎﺱ ﺑﺮﻧﺪ !
ﻧﻪ ﭼﻬﺎﺭﺗﺎ ﺩﺍﻑ ﮐﻨﺎﺭﺷﻮﻥ . . .
ﺍﯾﻨﺎ ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﺭﻭﺡ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﻣﻌﺮﻓﺘﯽ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻬﺶ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﺑﻐﺾ
ﮔﻠﻮﺗﻮ ﻓﺸﺎﺭ ﻣﯿﺪﻩ . . .
ﻓﺪﺍﯼ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﺷﯿﺮﯾﻨﻮ ﻧﮕﺎﻩ ﻫﺎﯼ ﻣﻌﺼﻮﻣﺘﻮﻥ
ﻣﺎ ﺭﻭ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ .
ﺁﺧﻪ ﻣﯿﺪﻭﻧﯿﺪ ؟ ! ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺯﻭﺩ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ . . .


حکایت آن درخت

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، بریدن درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.

عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفت:

«دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛ عابد با خود گفت :« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت.

بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت:«کجا؟» عابد گفت:«تا آن درخت برکنم»؛ گفت«دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند» در جنگ آمدند. ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست! عابد گفت: « دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟»

ابلیس گفت:« آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی»


منبع:http://narimanparsi.persianblog.ir/


مهربانی

من خدا رو در قلب کسانی دیدم که بی هیچ توقّعی، مهربانند.

شعور ذاتي است نه اكتسابي


مجیدمجیدی کارگردان توانای سینمای ایران خاطره ای را تعریف می کند که جای تأمّل بسیار دارد!!

«در یکی از شب های سرد زمستان ، رفتگری را دیدم که مشغول جارو کردن خیابان  بود و

 من پس از اینکه ماشین را پارک کردم به دلم افتاد که پولی هم به او بدهم!

اول کمی دودل بودم وتنبلی کردم اما سرانجام پول را برداشتم و خیلی محترمانه و دوستانه به

 طرفش گرفتم ، خیلی هم احساس خوب بودن می کردم ودر عوالم فرشته ها سیر می کردم!

اما دیدم که به سختی تلاش دارد دست کش هایش را که به دستش چسبیده بود در بیاورد

و بعد پول را بگیرد . اصرار کردم که چرا نمی گیری؟

گفت: بی ادبی می شود ، این دست خداست که به من پول می دهد.»
 *خدا شاهد است آن شب تا صبح نتوانستم بخوابم*


جهان

جهان را
     غلط مي‌خوانـيم و
                            مي‌گويـيم:
                                          ما را مي‌فريبـد.

                                                             (رابـين‌ درانات تاگور)

منفی گرایی

قدر شناسی

"هست" را

            اگر قدر ندانی

                         می شود

                                  "بود"

قطار

و عمر شیشه عطر است، پس نمی ماند
پرنده تا به ابد در قفس نمی ماند

مگو که خاطرت از حرف من مکدر شد
که روی آینه جای نفس نمی ماند

من و تو در سفر عشق دیر فهمیدیم
قطار منتظر هیچ کس نمی ماند

فاضل نظری


منبع:https://plus.google.com/113881285715874081760/posts

بسکویت!

بچه ام کوچولو بود، از من بیسکویت خواست.

گفتم: امروز مى خرم.

وقتى به خانه برگشتم فراموش کرده بودم.

بچه دوید جلو و پرسید: بابا بیسکویت کو؟

گفتم: یادم رفت.

بچه تازه به زبان آمده بود، گفت: بابا بَده، بابا بَده.

بچه را بغل کردم و گفتم: باباجان! دوستت دارم.

گفت: بیسکویت کو؟

دانستم که دوستى بدون عمل را بچه سه ساله هم قبول ندارد.

چگونه ما میگوئیم خدا و رسول و اهل بیت او را دوست داریم، ولى در عمل کوتاهى میکنیم؟




منبع:https://plus.google.com/108305190993820686102/posts


«اشانتیون»
«چهار تا بخر هشت تا ببر»
*
نهج البلاغه: خدا به هرکس چهار تا چیز بده از چهار تا چیز دیگه محرومش نمی کنه (حتما بهش میده):
1- به هرکس توفیق دعا کردن بده، از اجابت محرومش نمی کنه
2- به هرکس توفیق توبه بده، از قبول اون محرومش نمی کنه
3- به هرکس توفیق طلب آمرزش گناهان بده، از آمرزش محرومش نمی کنه
4- به هرکس توفیق شکر کردن بده، از زیاد شدن نعمت هاش محرومش نمی کنه

«حکمت 135»



منبع:https://plus.google.com/108305190993820686102/posts


گاهی در یک آزاد راه هم که باشی ، راهت اشتباه است . آن راه تو را به مقصد نمی رساند

باید خارج شوی از آن آزاد راه ، تا به راه آزادی و آزادگی برسی





چرا لباس فارغ التحصیلی به این شکل است؟

لباس فارغ التحصیلی

یک نمونه  از ارزشهای ایرانی که خود ما آن را نمی شناسیم ردای فارغ التحصیلی است. لابد تا به حال شما هم دیده اید وقتی یک دانشجو در دانشگاههای خارج می خواهد مدرک دکترای خود را بگیرد، یک لباس بلند مشکی به تن او می کنند و یک کلاه چهارگوش که از یک گوشه آن یک منگوله آویزان است بر سر او می گذارند و بعد او لوح فارغ التحصیلی را می خواند. هنگامی که از ما سوال می شود که این لباس و کلاه چیست؟ چه پاسخی میدهید؟!

هنگامی که از یک اروپایی یا ژاپنی و یا حتی آمریکایی سوال شود این لباس چیست که شما تن فارغ التحصیلانتان می کنید می گویند ما به احترام «آوی سنت» (ابن سینا) پدر علم جهان این لباس را به صورت نمادین می پوشیم. آنها به احترام «  آوی سنت»Â  که همان Âابن سینا ی ماست که لباس بلند رداگونه می پوشیده، این لباس را تن دانشمندان خود می کنند. آن کلاه هم نشانه همان دستار است (کمی فانتزی شده) و منگوله آن نمادی از گوشه دستار خراسانی که ما ایرانی ها در قدیم از گوشه دستار آویزان می کردیم و به دوش می انداختیم. در اروپا و آمریکا علامت یک آدم برجسته و دانش آموخته را لباس و کلاه ابن سینا می گذارند، ولی ما خودمان نمی دانیم.


منبع:http://math-home-javanrood.blogfa.com/post/350

میلاد کریم اهل بیت،امام حسن مجتبی(ع) بر شما مبارک.


خوش شانسی یا ...؟!

پیــــرمرد روستا زاده اے بود که یک پســـر و یک اسب داشت؛ روزی

 اسب پیرمرد فــــرار کـــرد، همه همسایه ها بـــرای دلـــداری به

 خـــانه پیـــرمرد آمدند و گفتند: عجـــب شـــانس بدی آوردی که

اسبت فرار کرد!

روستا زاده پیــــر جواب داد: از کـــجا می دانید که ایـــن از خوش

 شانسی من بـــوده یا از بـــد شانسی ام؟ همسایه ها با تـــعجّب

جــــواب دادن: خــــوب معلومه که این از بد شانسیه!

هنوز یک هفته از این ماجــــرا نگذشته بـــود که اسب پیــــرمرد به

 همراه بیست اسب وحشی به خانه بـــرگشت. این بار همسایه ها

 بــــراے تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی کـــه

اسبت به همراه بیست اسب دیگـــر به خانه بر گشت!

پیر مرد بار دیگــــر در جــواب گـــفت: از کجا مـــےدانید که ایــن از

 خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟

فـــــــردای آن روز پـــسر پیــــرمرد در میان اسب های وحشی،

 زمین خــــورد و پایش شـــکست. همسایه ها بار دیگــــر آمدند و

 گـــفتند: عـــجب شانس بدی! و کـــشاورز پیــــر گفت: از کجـــا

 مــے دانید که این از خوش شانسی مـــن بوده یا از بد شانسی ام؟

و چند تا از همسایه ها با عصبانیت گـــفتند: خب مـــعلومه که از

بد شانسیه تـــو بـوده پیـــرمرد کـــودن!

چــــند روز بــعد نیــــروهای دولتــــے برای ســــربازگیری از راه

رسیدند و تمام جـــوانان ســـالم را برای جـــنگ در ســــرزمینی

دوردست با خود بردند. پســـر کشاورز پیر به خاطـــــر پاے

شـــکسته اش از اعــــزام، مـــعاف شد.

هـــمسایه ها بار دیگـــــر بـــرای تبـــریک به خانــه پیــــرمرد رفتند:

 عجب شانسی آوردی که پســـرت مــعاف شد! و کــشاورز پیــــر

 گفت: از کــجا مـــے دانید که...؟

خیلی از ما اتفاقاتی در زندگــــــــے خــــود داشتیم؛اتّفاقـــاتی کـــه

 از نظر ظـــاهـــری بـــرای ما بـــد بوده اند اما براے مــا خـــیر زیادی

 در آن نهفته بوده است...

خـــــداوند یگــــانه تکیه گــــاه من و توست!

پس...

بـــه "تدبیرش" اعتماد کـــــن..

بـــه "حـکمتش" دل بســـپار...

بـــه او "تـوکــــــــــــل" کـــــن...

و ...

بـــه سمت او "قدمـے بردار".

 

منبع:http://boro.niazerooz.com/

 

میلاد کریم اهل بیت،امام حسن مجتبی(ع) بر شما مبارک.


سلامتی همه دخترای با محبّت ♥

گاندی

روزی گاندی با تعداد کثیری از همراهان و هواخواهانش می‌خواست با قطار مسافرت کند. هنگام
سوار شدن، لنگه کفشش از پایش درآمد و در فاصله بین قطار و سکو افتاد.

وقتی از یافتن کفشش در آن موقعیت ناامید شد، فورا لنگه دیگر کفشش را نیز درآورد و همان جایی

که لنگه کفش اولی افتاده بود،انداخت.

در مقابل حیرت و سوال اطرافیانش توضیح داد:"ممکن است فقیری لنگه کفش را پیدا کند، پیش خود

گفتم بک جفت کفش بهتر است یا یک لنگه کفش؟؟؟"


منبع:http://bohlool98.persianblog.ir/

کاوه!

برای سرش جایزه تعیین شده بود. کوموله و دمکرات با شنیدن نامش می‎لرزیدند؛«کاوه» .

وقتی شهید شد، بردنش بهشت رضای مشهد. برای این که نیایند و سرش را جدا کنند،

چهار طرف قبر را بتون کردند. تا یک ماه هم بالا سر قبرش نگهبانی می‎دادند.



منبع:http://khomul.blogfa.com/

دوست

زمانی حرف بزن که ارزش حرفت بیشتر از سکوتت باشد

و زمانی دوست انتخاب کن که ارزش دوستت بیش از تنهاییت باشد.

کاریکلماتور

وقت خواب ، «تار»هاي مويم از «كوك» خارج مي شوند.

طناز ترين آدم ها  ، طنز نويس ها هستند.     

سفيدپوستان «روزنامه» و سياه پوستان «شب نامه» چاپ مي كنند.     

ماهي‎هابراي بالا رفتن از موج «قلاب» نمي گيرند.

آچار فرانسه چینی از آب در آمد.

بدحجاب ترین شاعر ، باباطاهر عریان بود.

«سگ دو» ، ارزان ترین رشته ی ورزشی است.

عده ای بچاپ بچاپ را رشد صنعت چاپ می دانند.

دیوار نوشته ی توالت ، بوی عطر آزادی می داد.

برای شب اول قبر تدارک فشار سنج دیده ام.

گورستان ، کمپ ترک اعتیاد زندگی است.

«آدم» ربا ، به «حوا» كاري ندارد. 

سایه هر چه کشید از دست هم سایه کشید.

«جنبش نرم افزاری» ، همان «حرکات موزون» است. 

«قافيه» را  باختم ، شعرم «سپيد» شد. 

فقير ، «ته مايه دار » جامعه است. 

«پری»روز،زیباترین روز بود.

هنگام پيري ، ارتفاعاتم ‎سفيدپوش‎‎ شد.

در آزمایشگاه ، خون آدم ها را توی شیشه می کنند.

سايه‎ام ، سينه‎خيز تعقيبم ‎مي‎ كند.

حسین ناژفر 

سیاه‌پوستان هرگز در مقام تعارف به کسی نمی‌گویند «روی من سیاه».

 صاحبان چشم‌های عسلی نگاه‌های شیرینی دارند.


منبع:http://bojnord1400.blogfa.com

داگلاس و دست نوازشگر

روزی در یک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصویری از

چیزی که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشی کنند. او با خود فکر کرد که این بچّه های فقیر

 حتماً تصاویر بوقلمون و میز پر از غذا را نقاشی خواهند کرد. ولی وقتی داگلاس نقاشی ساده

 کودکانه خود را تحویل داد، معلّم شوکه شد! او تصویر یک دست را کشیده بود، ولی این دست

چه کسی بود؟


بچّه های کلاس هم مانند معلّم از این نقاشی مبهم تعجّب کردند. یکی از بچّه ها گفت:

"من فکر می کنم این دست خداست که به ما غذا می رساند."


یکی دیگر گفت:"شاید این دست کشاورزی است که گندم می کارد و بوقلمون ها را پرورش

می دهد."


هر کس نظری می داد تا این که معلم بالای سر داگلاس رفت و از او پرسید:

"این دست چه کسی است، داگلاس؟"


داگلاس در حالی که خجالت می کشید، آهسته جواب داد:

"خانم معلّم، این دست شماست."


معلّم به یاد آورد از وقتی که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه های مختلف

نزد او می آمد تا خانم معلّم دست نوازشی بر سر او بکشد.


http://narimanparsi.persianblog.ir/


شگرد اقتصادی ملّا نصرالدّین

ملّا نصرالدّین هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم با نیرنگی٬حماقت او را دست می‌انداختند.دو سکّه به او نشان می‌دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره.امّا ملّا نصرالدّین همیشه سکّه ی نقره را انتخاب می‌کرد.این داستان در تمام منطقه پخش شد.هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سکّه به او نشان می دادند و ملّا نصرالدّین همیشه سکّه ی نقره را انتخاب می‌کرد.تا این که مرد مهربانی از راه رسید و از این که ملّا نصرالدّین را آن طور دست می‌انداختند٬ناراحت شد.در گوشه ی میدان به سراغش رفت و گفت:هر وقت دو سکّه به تو نشان دادند٬ سکّه ی طلا را بردار.این طوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگر دستت نمی‌اندازند.ملّا نصرالدّین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬امّا اگر سکّه ی طلا را بردارم٬دیگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن ‌هایم.شما نمی‌دانید تا حالا با این کلک چه قدر پول گیر آورده‌ام.

«اگر کاری که می کنی٬ هوشمندانه باشد٬هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند.»