زندگی


زندگی مرداب نیست
زنرگی خاموش نسیت
زندگی یک خواب نیست
زندگی رودیست در پیچ و خم این روزگار
جاری و نرم و روان
آیتی از لطفهای روزگار
زندگی کوهیست پر نقش و نگار
آسمانش گاه می گردد سیاه
می شود غمگین و پررنج وملال
پر ز اندو و پر از زخم نگاه
زندگی جریان تسمه ایست
لحظه ای پر التهاب و شوق و شور
چون صدای نرم چشمه ایست
لحظه ای هم راکد و بی جنب و جوش
خالی از سوسوی نور رو روشنی
این تمام زندگیست...



منبع متن:http://raheerast.persianblog.ir/

شهید محمّد ابراهیم همّت


مخفّفت هم اگر بکنند،می شوی "ماه"


"محّمد ابراهیم همت"






منبع:http://shahid-hasan-taheri.blogfa.com/

من خودم آدم بودم،باد زد و حوآی منو برد



شما که
سواد داری ، لیسانس داری ، روزنامه خونی

با بزرگون می شینی، حرف میزنی ، همه چی می دونی 

شما که کله ت پره ، معلّم مردم گنگی
واسه هر چی که می گن جواب داری ، در نمی مونی
بگو از چیه که من ، دلم گرفته؟

راه میرم دلم گرفته ،  می شينم دلم گرفته  
گریه می کنم ، می خندم ، پا میشم، دلم گرفته
من خودم آدم بودم ، باد زد و حوّای منو برد

سوار اسبی بودم که روز بارونی زمین خورد

عمر من کوه عسل بود ولی افسوس

روزای بد انگشت انگشت اونو لیسید

 بعد نشست تا تهشو خورد ....


محمّد صالح علاء


منبع متن:http://nice-poem.blogfa.com/

توکّل به خدا

امام حسین (ع) می فرماید:

هر کس بر زیبایی و خوبیِ انتخاب خدا برای او تکیه کرد،

چیز دیگری جز آن چه که خدای عزّوجل برای او انتخاب کرده،نخواهد خواست.




منبع:http://payamak57.blogfa.com/post/1170/1164

فرار از زندگی



روزی شاگردی به استاد خویش گفت:استاد می خواهم یکی از مهمترین خصایص انسان ها را به من بیاموزی؟استاد گفت: واقعا می خواهی آن را فرا گیری؟شاگرد گفت:بله با کمال میل.استاد گفت:پس آماده شو با هم به جایی برویم.شاگرد قبول کرد.استاد شاگرد جوانش را به پارکی که در آّن کودکان مشغول بازی بودند،برد.استاد گفت:....

خوب به مکالمات بین کودکان گوش کن.مکالمات بین کودکان به این صورت بود:
-الان نوبت من است که فرار کنم و تو باید دنبال من بدوی.
-نخیر الان نوبت توست که دنبالم بدوی.
-اصلا چرا من هیچوقت نباید فرار کنم؟
و حرف هایی از این قبیل...

استاد ادامه داد:همانطور که شنیدی تمام این کودکان طالب آن بودند که از دست دیگری فرار کنند.انسان نیز این گونه است.او هیچگاه حاضر نیست با شرایط موجود رو به رو شود و دائم در تلاش است از حقایق و واقعیات زندگی خود فرار کند و هرگز کاری برای بهبود زندگی خود انجام نمی دهد.تو از من خواستی یکی از مهم ترین ویزگی های انسان را برای تو بگویم و من آن را در چند کلام خلاصه میکنم:تلاش برای فرار از زندگی.


منبع متن:http://dastanak.com/

دوران آشنایی



پیرمرد به زنش گفت
:
 
بیا یادی از گذشته های دور کنیم
 
من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بگیم
 
......
 
پیرزن قبول کرد
 
فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد
 
وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه
 
ازش پرسید چرا گریه میکنی؟
 
...پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:
 
بابام نذاشت بیام



منبع:http://imenstu91.blogfa.com/

مدیریت دولتی


دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند، در حالی که یکی از آن‌ها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می‌کرد.


 زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد. اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند.

 در همین حال، زمزمه‌های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است.

 اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت. هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می‌شد چرا که می‌دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می‌رود. هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می‌داد و چرخ‌های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند.

 اما در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.

 در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری گفت: «یکی از همین روزها بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می‌کنند و اون‌وقت کار همه‌مون تمومه!»...

 شما پس از خواندن این داستان کوتاه، با شیوه مدیریت دولتی آشنا شده‌اید..


منبع:http://mgfree.blogfa.com/

دارد غروب فرشچیان گریه می کند




با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد 
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست
بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
دارد غروب فرشچیان گریه می کند
با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی ریا کشید
حتی براش جای کفن بوریا کشید
در خون کشید قافیه ها را ، حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
"خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت
بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود"
اوکهکشان روشن هفده ستاره بودخون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن ...
پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن ...
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن ...
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن ...
در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ‌کس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...

 

یا علی مدد

 

 

شعر از سیّد حمیدرضا برقعی

یاد تمام شهیدان و مادر شهیدان گرامی باد.

کلیپ یک مادر شهید از دیدن نقّاشی پسر شهیدش:


http://www.aparat.com/v/MbThQ

کی می تونه به این سوالا جواب بده/ تست هوش

یک قایق بر روی آبی که 14 متر عمق دارد در حال حرکت است. در یک طرف قایق، نردبانی

وجود دارد که دو پلّه ی انتهایی آن در زیر آب قرار دارند. پلّه‌های نردبان از یکدیگر یک‌متر فاصله

دارند و نردبان کلّاً 8 پلّه دارد. سطح آب دو متر پائین می‌رود. اکنون چند پلّه در زیر آب قرار

می‌گیرند؟

دو - چهار - هیچ

خواهرزاده ی برادر زاده ی شما، ........... پدر شماست.

نوه - نتیجه - نبیره - پسر عمو


اگر چهار تخم‌مرغ، آرد، وانیل، شکر، نمک و بیکینگ پودر را با همدیگر مخلوط کنید، آیا کیک خواهید داشت؟

آری – خیر – هیچ‌کدام



اگر تمام رنگ‌ها را با هم کنید، آیا رنگین کمان خواهیم داشت؟

آری – خیر – هیچ‌کدام



جواب ها رو چند روز دیگه می گم.


ناگهان چه قدر زود دیر می شود!



سالروز واقعه ی مباهله مبارک.



هشت آبان،سالروز پر کشیدن قیصر شعر ایران گرامی باد.


حاشیه‌نشین هستیم.

مادرم می‌گوید: «پدرت هم حاشیه‌نشین بود،در حاشیه به دنیا آمد،در حاشیه جان کند و در حاشیه مرد.» 

من هم در حاشیه به دنیا آمده‌ام 

ولی نمی‌خواهم در حاشیه بمیرم 

برادرم در حاشیه بیمارستان مرد

خواهرم همیشه مریض است. همیشه گریه می‌کند، گاهی در حاشیه ی گریه، کمی هم می‌خندد.

مادرم می‌گوید:«سرنوشت ما را هم در حاشیه ی صفحه تقدیر نوشته‌اند.» 

و هر شب ستاره بخت مرا که در حاشیه آسمان سوسو می‌زند به من نشان می‌دهد

ولی من می‌گویم: «این ستاره ی من نیست.» 

من در حاشیه به دنیا آمدم، در حاشیه بازی کردم

همراه با سگ ها و گربه‌ها و مگس ها در حاشیه ی زباله‌ها گشتم

تا چیز به درد بخوری پیدا کنم

من در حاشیه بزرگ شدم و به مدرسه رفتم

در مدرسه گفتند: «جا نداریم.» 

مادرم گریه کرد.

مدیر مدرسه گفت: «آقای ناظم اسمش را در حاشیه ی دفتر بنویس تا ببینیم!» 

من در حاشیه ی روز، به مدرسه ی شبانه می‌روم

در حاشیه ی کلاس می‌نشینم

در حاشیه ی مدرسه می‌نشینم و توپ بازی بچّه‌ها را نگاه می‌کنم،

چون لباسم همرنگ بچّه‌ها نیست

من روزها در حاشیه ی خیابان کار می‌کنم و بعضی شبها در حاشیه ی

پیاده‌رو می‌خوابم

من پاییز کار می‌کنم، زمستان کار می‌کنم، بهار کار می‌کنم. تابستان

کار می‌کنم و در حاشیه ی کار، زندگی می‌کنم

من در حاشیه ی شهر زندگی می‌کنم

من در حاشیه ی زمین زندگی می‌کنم

من در مدرسه آموخته‌ام که زمین مثل توپ گرد است و می‌چرخد

اگر من در حاشیه ی زمین زندگی می‌کنم، پس چه طور پایم نمی‌لغزد

و در عمق فضا پرتاب نمی‌شوم؟

زندگی در حاشیه ی زمین خیلی سخت است.

حاشیه بر لب پرتگاه است، آدم ممکن است بلغزد و سقوط کند.

من حاشیه‌نشین هستم

ولی معنی کلمه حاشیه را نمی‌دانم.

از معلّم پرسیدم: «حاشیه یعنی چه؟» 

گفت: «حاشیه یعنی قسمت کناره ی هر چیزی، مثل کناره لباس یا

کتاب، مثلاً بعضی از کتاب ها حاشیه دارند و بعضی از کلمات کتاب را در

حاشیه می‌نویسند؛ یا مثل حاشیه شهر که زباله‌ها را در آن جا می‌ریزند.» 

من گفتم:«مگر آدم ها زباله هستند که بعضی از آن ها را در حاشیه ی

شهر ریخته‌اند؟»

معلّم چیزی نگفت.  

من حاشیه‌نشین هستم.

به مسجد می‌روم،در حاشیه ی مسجد نماز می‌خوانم، نزدیک کفش ها؛

در حاشیه ی جلسه قرآن می‌نشینم.

من قرآن خواندن را یاد گرفته‌ام،

قرآن کتاب خوبی است

قرآن،حاشیه ندارد

هیچ کلمه‌ای را در حاشیه ی آن ننوشته‌اند

من قرآن را دوست دارم

همه چیز باید مثل قرآن باشد.

 

منبع:http://helavar.persianblog.ir/