نصیحت و سیگار!!


ﻳﻪ ﺑﺎﺭ ﻣﺎمانم ﺑﻬﻢ ﺷﻚ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ

ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮد ﺳﻴﮕﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﺸﻢ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺩﺍﻳﻴﻢ ﺑﻴﺎﺩ

ﻧﺼﻴﺤﺘﻢ ﻛﻨﻪ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﻇﻬﺮ ﺑﻮﺩ ﺩﺍﻳﻴﻢ ﺍﻭﻣـﺪ ﻭﺿـﻮ ﮔﺮﻓﺖ ﻧﻤﺎﺯﺷﻮ ﺧـﻮﻧﺪ ﻧﺎﻫﺎﺭﺷ رﻮ ﺧﻮﺭﺩ

ﺧﻴﻠﻲ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﺧﺎﻛﻲ ﺍﻭﻣﺪ ﺭﻭ ﻣﺒﻞ ﭘﻴﺸﻢ ﻳـﻪ ﺳﻴﺐ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ

ﮔﻔﺖ : عزیزم ﺍﻳﻦ ﺳﻴﺐ ﺭﻭ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻲ ؟

گفتم:بلـه دایی

گفـت : ﺩﻳﮕﻪ ﺳﻴﮕﺎﺭ ﻧﻜﺶ …

ﺗﻮ ﻋﻤﺮﻡ ﺍﯾﻨﻄﻮﺭﯼ ﻗﺎﻧﻊ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ!!


منبع:http://fbd8.blogfa.com/

نیکی ها به ما باز می گردند


پسر به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند .مادرش دعا می کرد که او سالم به خانه بازگردد.

مادر او هر روز  به تعداد اعضای خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آن جا می گذشت نان را بر دارد . هر روز مردی گو‍ژ پشت از آن جا می گذشت و نان را بر می داشت و به جای آن که از او تشکر کند می گفت:


هر کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می گردد !!!


این ماجرا هر روز ادامه داشت تا این که زن از گفته های مرد گوژ پشت ناراحت و رنجیده شد  و به خود گفت : او نه تنها تشکر نمی کند بلکه هر روز این جمله ها را به زبان می آورد . نمی د انم منظورش چیست؟

یک روز که زن از گفته های مرد گو‍ژ پشت کاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود بنابر این نان او را زهر آلود کرد و آن را با دست های لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : این چه کاری است که می کنم ؟ .....

بلافاصله نان را برداشت و دور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژ پشت پخت .


مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تکرار کرد و به راه خود رفت.


آن شب در خانه پیر زن به صدا در آمد . وقتی که زن در را باز کرد، فرزندش را دید که نحیف و خمیده با لباس هایی پاره پشت در ایستاده بود او گرسنه، تشنه و خسته بود، در حالی که به مادرش نگاه می کرد، گفت:

مادر اگر این معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم. در چند فرسنگی این جا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که داشتم از هوش می رفتم . ناگهان رهگذری گو‍ژ پشت را دیدم که به سراغم آمد. او لقمه ای غذا خواستم و او یک نان به من داد و گفت : این تنها چیزی است که من هر روز می خورم امروز آن را به تو می دهم زیرا که تو بیش از من به آن احتیاج داری .


وقتی که مادر این ماجرا را شنید رنگ از چهره اش پرید. به یاد آورد که ابتدا نان زهر آلودی برای مرد گوژ پشت پخته بود و اگربه ندای وجدانش گوش نکرده بود و نان دیگری برای او نپخته بود، فرزندش نان زهر آلود را می خورد .


به این ترتیب بود که آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دریافت:

هر کار پلیدی که انجام می دهیم با ما می ماند و نیکی هایی که انجام می دهیم به خود ما باز می گردد.


منبع:http://www.beytoote.com/


مادر


مادر؛آب جاری.

مادر؛گلستان محبّت.

مادر؛کوه استقامت.

مادر؛غمخوار و صبور.

مادر؛موجودی با وجود.

مادر ؛عزیز دل.

مادر ؛مهربون بی توقّع.

مادر ؛امید زندگی.

مادر؛ماه جهان(ماجان)

مادر؛عشق من.

ادامه نوشته

زندگی...



شب آرامی بود


می روم در ایوان،تا بپرسم از خود،

زندگی یعنی چه


مادرم سینی چایی در دست،

گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من


خواهرم،تکّه ی نانی آورد،

آمد آن جا،لب پاشویه نشست،به هوای خبر از ماهی ها


دست ها کاسه نمود،چهره ای گرم در آن کاسه بریخت

و به لبخندی تزئینش کرد

هدیه اش داد به چشمان پذیرای دلم

پدرم دفتر شعری آورد،

تکیه بر پشتی داد،شعر زیبایی خواند،

و مرا برد به آرامش زیبای یقین 

با خودم می گفتم:

زندگی،راز بزرگی ست که در ما جاری ست

زندگی،فاصله ی آمدن و رفتن ماست

رود دنیا،جاری ست

زندگی،آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن،

به همان عریانی،که به هنگام ورود  آمده ایم


قصّه ی آمدن و رفتن ما تکراری است

عدّه ای گریه کنان می آیند

عدّه ای،گرم تلاطم هایش

عدّه ای بغض به لب،قصد خروج

فرق ما،مدّت این آب تنی است

یا که شاید،روش غوطه وری

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؛هیچ

زندگی،باور تبدیل زمان است در اندیشه ی عمر

زندگی،جمع طپش های دل است

زندگی،وزن نگاهی ست  که در خاطره ها می ماند

زندگی،بازی نافرجامی است 

که تو انبوه کنی،آن چه نمی باید برد

و فراموش شود،آن چه که ره توشه ی ماست


بقیه ی متن در ادامه ی مطلب...

ادامه نوشته

یاد تمام شهیدان و مادر شهیدان گرامی باد.

کلیپ یک مادر شهید از دیدن نقّاشی پسر شهیدش:


http://www.aparat.com/v/MbThQ

عروس خودپسند

مادرشوهری بود که عروسی خودپسند داشت. روزی می خواست نحوه ی پختن پلو را به او

بیاموزد. دیگی حاضر کرد و گفت: ابتدا آب را در دیگ می جوشانی.

عروس گفت: این را می دانستم.

گفت: سپس برنج را در آن می ریزی.

عروس گفت: این را هم می دانستم.

گفت: سپس برنج را در آب می جوشانی تا دانه های آن ترد شود.

عروس گفت: این را هم می دانستم.

گفت: سپس آن را در صافی می ریزی و دیگ را دوباره بر آتش می نهی و روغن در ته آن می ریزی

و نان بر روغن می گذاری و سپس برنج را در دیگ می ریزی.

گفت: این را هم می دانستم.

مادر شوهر که دید عروسش چه قدر خودپسند است، گفت: سپس خشتی بر در دیگ می گذاری.

گفت: این را هم می دانستم.

بعد از رفتن مادر شوهر، عروس همان طور که آموخته بود پلو را تهیّه کرد و خشتی بر سر دیگ گذاشت.

پس از چند دقیقه خشت از بخار ِ دیگ خیس شد و در دیگ افتاد. عروس چون این صحنه را دید هاج و

واج ماند و متوجّه خودپسندی خود شد.

ظهر چون شوهرش به منزل برگشت گفت: ناهار چه داریم؟

عروس گفت: «خشت پلو».




منبع:http://www.rouzegareno.ir/fa

اردوی فقر


داشت دفتر مشقش را جمع می کرد.چشمش افتاد به روزنامه ای که مادر روی آن برای همسایه ها

سبزی پاک کرده بود. تیترش یک "سه" بود با  بی نهایت "صفر"جلوش. عدد "سه" ناگهان او را از جا

پراند.

- بابا! پس فردا با بچّه های مدرسه می برنمون اردو،سه هزار تومن می دی؟

بابا سرش را بلند نکرد.

با صدایی آرام گفت:فردا یه کم بیشتر مسافر می برم، سه هزار تومن هم به تو می دم.

با وعده ی شیرین بابا خوابید.

صبح زود، رفت کنارپنجره.پرده را کنار زد.

باران ریز و تندی می بارید.

قطره های باران برای رسیدن به زمین،مسابقه گذاشته بودند.

بند دلش پاره شد:آخه توی این بارون که مسافر سوار موتور بابام نمی شه.

اشک توی چشمهایش حلقه زد. از پشت پنجره آمد کنار.

یک قطره اشک از روی صورتش چکید روی یکی از بی نهایت "صفر"هایی که جلوی عدد "سه"

رژه می رفتند.


منبع:http://hekayate-bi-enteha.blogfa.com/

خانواده


کلمه FamILY (خانواده) سه حرف" ILY" را دارد که همان مخفف


"I Love You" مي باشد ,,


و جالب است بدانيد


FAMILY= Father And Mother I Love You










منبع:http://tanzdaneshjoo.blogfa.com/

سخاوت

هيچ لذتي بالاتر از طعم اين سخاوت نيست

چشيدم كه ميگم




یاد تمام مادر و مادر بزرگ ها بخیر،خدا اون هایی که هستن رو نگه داره و اون هایی که از دنیا

رفتن،بیامرزه.

بسکویت های سوخته ی زندگی

زمانی که من بچّه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای صبحانه را برای شب درست کند. و من

به
خاطر می‌آورم شبی را که او پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، صبحانه‌ای تهیّه

کرده
بود. آن شب مادرم یک بشقاب تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت‌های بی‌نهایت سوخته را

جلوی پدرم
گذاشت. من منتظر عکس العملی بد از پدرم بودم ! امّا او با خونسردیِ تمام،دستش

را به سوی
بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روزم در مدرسه چه طور بود.

خاطرم نیست که
آن شب چه چیزی به پدرم گفتم، امّا کاملاً یادم هست که غرق تماشای او شده

بودم که داشت کره و ژله
روی آن بیسکویت سوخته می‌مالید و  آن را می‌خورد.


آن شب وقتی من از سر میز غذا بلند شدم، یادم هست که مادرم
 به خاطر سوزاندن بیسکویت‌ها


از پدرم عذرخواهی می‌کرد و هرگز فراموش نمی‌کنم چیزی را که پدرم گفت:((عزیزم، من عاشق


بیسکویت‌های سوخته هستم.))


آخر شب وقتی برای گفتن شب بخیر پیش پدرم رفتم, از او سؤال کردم که آیا واقعاً دوست داشت


بیسکویت‌هایش سوخته باشد؟


او مرا در آغوش کشید و گفت: ((مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و خیلی خسته


است.به علاوه اینکه، بیسکویتِ کمی سوخته، هرگز کسی را نمی‌کشد!))


زندگی مملو از چیزهای ناقص و افراد دارای کاستی هست. من اصلاً در هیچ چیزی بهترین نیستم،


و روزهای تولّد و سالگردها را درست مثل هر کسی دیگری فراموش می‌کنم. اما چیزی که من در


طی سال‌ها به آن پی برده‌ام این است که پذیرفتن عیب‌های همدیگر و راضی بودن از تفاوت‌های


موجود بین یکدیگر ، از مهمترین راه‌حل‌های ایجاد روابط سالم، فزاینده و پایدار می‌باشد. 


و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت‌های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی


خود را بپذیری و آن‌ها را به خدا واگذار کنی. چرا که در نهایت، او تنها کسی است که قادر خواهد


بود رابطه‌ای را به تو ببخشد که در آن یک بیسکویت سوخته موجب قهر نشود.

 


منبع:http://doorazdiar.persianblog.ir/


سلامتی همه دخترای با محبّت ♥

مادر


معلّم مهربان

یک روز کاملاً معمولى تحصیلى بود.به طرح درسم نگاه کردم و دیدم کاملاً براى تدریس آماده ام.اولین کارى که باید مى کردم این بود که مشق هاى بچّه ها را کنترل کنم و ببینم تکالیفشان را کامل انجام داده اند یا نه.هنگامى که نزدیک تروى رسیدم،او با سر خمیده،دفتر مشقش را جلوى من گذاشت و دیدم که تکالیفش را انجام نداده است. او سعى کرد خودش را پشت سر بغل دستیش پنهان کند که من او را نبینم.طبیعى است که من به تکالیف او نگاهى انداختم و گفتم:" تروى! این کامل نیست."

او با نگاهى پر از التماس که در عمرم در چهره ی کودکى ندیده بودم،نگاهم کرد و گفت:"دیشب نتونستم تمومش کنم،واسه این که مامانم داره مى میره."

هق هق گریه ی او ناگهان سکوت کلاس را شکست و همه شاگردان سر جایشان یخ زدند.چه قدر خوب بود که او کنار من نشسته بود.سرش را روى سینه ام گذاشتم و دستم را دور بدنش محکم حلقه کردم و او را در آغوش گرفتم.هیچ یک از بچّه ها تردید نداشت که " تروى " به شدّت آزرده شده است،آن قدر شدید که مى ترسیدم قلب کوچکش بشکند.صداى هق هق او در کلاس مى پیچید و بچّه ها با چشم هاى پر از اشک،ساکت و صامت نشسته بودند و او را تماشا مى کردند.

سکوت سرد صبحگاهى کلاس را فقط هق هق گریه هاى تروى بود که مى شکست.من بدن کوچک تروى را به خود فشردم و یکى از بچّه ها دوید تا جعبه ی دستمال کاغذى را بیاورد.احساس مى کردم بلوزم با اشک هاى گران بهاى او خیس شده است.درمانده شده بودم و دانه هاى اشکم روى موهاى او مى ریخت.

سؤالى روبرویم قرار داشت:"براى بچّه اى که دارد مادرش را از دست مى دهد چه مى توانم بکنم؟"

تنها فکرى که به ذهنم رسید،این بود:" دوستش داشته باش،به او نشان بده که برایت مهم است،با او گریه کن."

انگار ته زندگى کودکانه او داشت بالا مى آمد و من کار زیادى نمى توانستم برایش بکنم.اشک هایم را قورت دادم و به بچّه هاى کلاس گفتم:" بیایید براى تروى و مادرش دعا کنیم." دعایى از این پرشورتر و عاشقانه تر تا به حال به سوى آسمان ها نرفته بود.

پس از چند دقیقه،تروى نگاهم کرد و گفت:" انگار حالم خوبه." او حسابى گریه کرده و دل خود را از زیر بار غم و اندوه رها کرده بود.آن روز بعدازظهر مادر تروى مرد.

هنگامى که براى تشییع جنازه او رفتم،تروى پیش دوید و به من خیر مقدم گفت.انگار مطمئن بود که مى روم و منتظرم مانده بود.او خودش را در آغوش من انداخت و کمى آرام گرفت.انگار توانایى و شجاعت پیدا کرده بود و مرا به طرف تابوت راهنمایى کرد.در آن جا مى توانست به چهره ی مادرش نگاه کند و با چهره ی مرگ که انگار هرگز نمى توانست اسرار آن را بفهمد روبرو شود.

شب هنگامى که مى خواستم بخوابم از خداوند تشکّر کردم از این که به من این حس زیبا را داد،تا توان آن را داشته که طرح درسم را کنار بگذارم و دل شکسته ی یک کودک را با دل خود حمایت کنم...


منبع:http://nicemath3.blogfa.com/

زندگی

می روم در ایوان،تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست،
گل لبخندی چید،هدیه اش داد به من.
خواهرم تکّه نانی آورد،آمد آن جا،
لب پاشویه نشست.
پدرم دفتر شعری آورد،تکيه بر پشتی داد،
شعر زیبایی خواند،و مرا برد،به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی،راز بزرگی است که در ما جاری ست.
زندگی،فاصله ی آمدن و رفتن ماست.
رود دنیا جاری ست،
زندگی،آب تنی کردن در این رود است.
وقت رفتن به همان عریانی؛که به هنگام ورود آمده ایم،
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی،وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند.
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری.
شعله گرمی امید تو را،خواهد کشت.
زندگی در همین اکنون است.
زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است،که نخواهد آمد،
تو نه در دیروزی،و نه در فردایی،
ظرف امروز،پر از بودن توست،
شاید این خنده که امروز،دریغش کردی،
آخرین فرصت همراهی با،امید است.
زندگی یاد غریبی است که در سینه ی خاک،به جا می ماند.

زندگي،سبزترين آيه،در انديشه ی برگ.
زندگي،خاطر دريايي يک قطره،در آرامش رود.
زندگي،حسّ شکوفايي يک مزرعه،در باور بذر.
زندگي،باور درياست در انديشه ی ماهي،در تنگ.
زندگي،ترجمه ی روشن خاک است،در آيينه ی عشق.
زندگي،فهم نفهميدن هاست.
زندگي،پنجره اي باز،به دنياي وجود،تا که اين پنجره باز است،جهاني با ماست.
آسمان،نور،خدا،عشق،سعادت با ماست.
فرصت بازي اين پنجره را دريابيم.
در نبنديم به نور،در نبنديم به آرامش پر مهر نسيم.
پرده از ساحت دل برگيريم.
رو به اين پنجره،با شوق،سلامي بکنيم.
زندگي،رسم پذيرايي از تقدير است.
وزن خوشبختي من،وزن رضايتمندي ست.
زندگي،شايد شعر پدرم بود که خواند.
چاي مادر،که مرا گرم نمود.
نان خواهر،که به ماهي ها داد.
زندگي،شايد آن لبخندي ست،که دريغش کرديم.
زندگي،زمزمه ی پاک حيات ست،ميان دو سکوت.
زندگي،خاطره ی آمدن و رفتن ماست.
لحظه ی آمدن و رفتن ما،تنهايي ست.

من دلم مي خواهد،قدر اين خاطره را دريابيم.


سهراب سپهری


منبع:بیتا وب بلاگفا

هر كار پليدي كه انجام مي دهيم با ما مي ماند و ... (انعکاس اعمال)

پسر زني به سفر دوري رفته بود و ماه ها بود كه از او خبري نداشتند.بنابراين زن دعا مي كرد كه او سالم به خانه باز گردد.اين زن هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان مي پخت و هميشه يك نان اضافه هم مي پخت و پشت پنجره مي گذاشت تا رهگذري گرسنه كه از آن جا مي گذشت نان را بر دارد.

هر روز مردي گو‍ژ پشت از آن جا مي گذشت و نان را بر مي داشت و به جاي آن كه از او تشكّر كند مي گفت:«كار پليدي كه بكنيد با شما مي ماند و هر كار نيكي كه انجام دهيد به شما باز مي گردد.» اين ماجرا هر روز ادامه داشت تا اين كه زن از گفته هاي مرد گوژ پشت ناراحت و رنجيده شد.او به خود گفت:او نه تنها تشكّر نمي كند بلكه هر روز اين جمله ها را به زبان مي آورد،نمي دانم منظورش چيست؟

يك روز كه زن از گفته هاي مرد گو‍ژ پشت كاملا به تنگ آمده بود تصميم گرفت از شرّ او خلاص شود بنابراين نان او را زهر آلود كرد و آن را با دست هاي لرزان پشت پنجره گذاشت،امّا ناگهان به خود گفت:اين چه كاري است كه مي كنم؟بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان ديگري براي مرد گوژ پشت پخت.

مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف هاي معمول خود را تكرار كرد و به راه خود رفت.آن شب در خانه پير زن به صدا در آمد.وقتي كه زن در را باز كرد،فرزندش را ديد كه نحيف و خميده با لباس هايي پاره پشت در ايستاده بود.او گرسنه،تشنه و خسته بود در حالي كه به مادرش نگاه مي كرد،گفت:مادر اگر اين معجزه نشده بود نمي توانستم خودم را به شما برسانم.در چند فرسنگي اين جا چنان گرسنه و ضعيف شده بودم كه داشتم از هوش مي رفتم.ناگهان رهگذري گو‍ژ پشت را ديدم كه به سراغم آمد.او لقمه اي غذا خواستم و او يك نان به من داد و گفت:«اين تنها چيزي است كه من هر روز مي خورم امروز آن را به تو مي دهم،زيرا كه تو بيش از من به آن احتياج داري».

وقتي كه مادر اين ماجرا را شنيد رنگ از چهره اش پريد.به ياد آورد كه ابتدا نان زهر آلودي براي مرد گوژ پشت پخته بود و اگر به نداي وجدانش گوش نكرده بود و نان ديگري براي او نپخته بود،فرزندش نان زهرآلود را مي خورد.به اين ترتيب بود كه آن زن معناي سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دريافت:

هر كار پليدي كه انجام مي دهيم با ما مي ماند و نيكي هايي كه انجام مي دهيم به ما باز مي گردند.


منبع:ام جی فری بلاگفا

داستان مردی که در خانه داخل شعله آتش نشسته بود

مسافری زیر باران از دهكده ی كوچكی می گذشت.خانه ای را دید كه در حال سوختن بود و مردی در وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود.
مسافر فریاد زد:هی! خانه ات آتش گرفته است!
مرد جواب داد:می دانم.
مسافر گفت:پس چرا بیرون نمی آیی؟
مرد گفت:آخر بیرون باران می آید.مادرم همیشه می گفت اگر زیر باران بروی،سینه پهلو می كنی!

«خردمند كسی است كه وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترک کند.»

منبع:سایت پند آموز

این داستان هدیه به بهترین مادر دنیاست

شبی پسر کوچکی یک برگ کاغذ به مادرش داد. مادر آن را گرفت و با صدای بلند خواند:
پسرک با خط بچگانه نوشته بود:
کوتاه کردن چمن باغچه: ۵ دلار
مرتب کردن اتاق خوابم: ۱دلار
بیرون بردن زباله ها: ۲ دلار
نمره ی ریاضی خوبی که گرفتم: ۶ دلار
جمع بدهی شما به من: ۱۴دلار
مادر به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد. لحظه ای خاطراتش را مرور کرد. سپس قلم را برداشت و پشت برگه ی صورتحساب نوشت:
بابت سختی ۹ ماه بارداری، که در وجودم رشد کردی: هیچ
بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم: هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی: هیچ
بابت غذا، نظافت تو و اسباب بازی هایت: هیچ
و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق واقعی من به تو هیچ است. وقتی پسرک آنچه را که مادرش نوشته بود خواند، با چشمان پر از اشک به چشمان مادر نگاه کرد و گفت:
مادر دوستت دارم.
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت: قبلآ به طور کامل پرداخت شده...!

فردا نه
چند ساعت بعد هم نه
چند ثانیه هم نه
همین الان...
برای مادرت یه کاری کن،
اگر زنده است دستش را،
اگر به آسمان رفته است،
قبرش را...
اگر پیشت نیست، یادش را،
اگر قهری، چهره اش را،
اگر آشتی هستی، پایش را،
ببوس...

مادرم دوستت دارم
 

بسکویت سوخته ی خوشمزه

زمانی که من بچّه بودم،مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای ساده ی صبحانه را برای شب هم آماده کند.یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت وطولانی در سر کار، شام ساده ای مانند صبحانه تهیّه کرده بود.

آن شب پس از زمان زیادی،مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بسیار سوخته، جلوی پدرم گذاشت.یادم می آید منتظر شدم ببینم آیا او هم متوجه سوختگی بیسکویت ها شده است!

در آن وقت، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به طرف بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روزم در مدرسه چه طور بود.خاطرم نیست که آن شب چه جوابی به پدرم  دادم، امّا کاملاً یادم هست که او را تماشا می کردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویت های سوخته می مالید و لقمه لقمه،آن ها را می خورد.
یادم هست آن شب وقتی از سر میز غذا بلند شدم،شنیدم مادرم بابت سوختگی بیسکویت ها از پدرم عذرخواهی می کرد و هرگز جواب پدرم را فراموش نخواهم کرد که گفت: اوه عزیزم، من عاشق بیسکویت های خیلی برشته هستم.
همان شب، کمی بعد که رفتم بابام را برای شب بخیر ببوسم، از او پرسیدم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویت هاش سوخته باشد؟
او مرا در آغوش کشید وگفت:مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و خیلی خسته است.به علاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز کسی را نمی کشد!
زندگی مملو از چیزهای ناقص... و انسان هایی است که پر از کم و کاستی هستند.

خود من در بعضی موارد، بهترین نیستم، مثلاً مانند خیلی از مردم، روزهای تولّد و سالگردها را فراموش می کنم.امّا در طول این سال ها فهمیده ام که یکی ازمهمترین راه حل ها برای ایجاد روابط سالم، مداوم و پایدار:درک و پذیرش عیب های همدیگر و شاد بودن از داشتن تفاوت با دیگران است.

و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و با انسان ها رابطه ای داشته باشی که در آن، بیسکویت سوخته موجب قهر و دلخوری نخواهد شد. این موضوع را می توان به هر رابطه ای تعمیم داد. در واقع، تفاهم، اساس هرروابطی است،هر رابطه ای با همسر یا والدین، فرزند یا برادر،خواهر یا دوستی!
کلید دستیابی به شادی خود را در جیب کسی دیگر نگذارید  آن را پیش خودتان نگهدارید.
بنابراین، لطفاً یک بیسکویت به من بدهید، و آری، حتی از نوع سوخته که حتماً خیلی خوب خواهد بود.!.!.!.!

این داستان را می توانید برای کسانی بفرستید که برایتان ارزشمندند.

کاش همه می دانستند زندگی شادی نیست،شاد کردن است.
زندگی قهقهه نیست،لبخند است.

به سلامتی...

*به سلامتی کسی که وقتی بُردم گفت:اون رفیـــــــــــــق منه،وقتی باختم گفت:من رفیـــــــــــــقتم.
 
*به سلامتی کلاغ که آزادی رو به زیبایی ترجیح داد!

*به سلامتي درياچه ی اورميّه،نه به خاطر اين كه مظلومه،فقط به خاطر اين كه هيچ وقتي اجازه نداد كسي

توش غرق بشه.

*به سلامتی لرزش دست های پیر پدر.

*به سلامتی نیمکت آخر کلاس که زمانی عالمی داشتیم...

*به سلامتی اون قدیما وقتی بچّه بودیم غم بود،ولی کم بود...

*به سلامتی اونایی که اعتقادات مذهبی شو نو فقط تو دل خودشون نگه میدارن و به بقیّه تحمیل نمي

كنن...

*به سلامتی اونایی که اهل ریا کاری مذهبی نیستن...

*به سلامتی عادل فردوسی پور که در برنامه ی 90 هفته گفت:به دوستان نیروی انتظامی باید یادآوری کرد که

میزان باید رای مردم باشد نه زور و قدرت!

*به سلامتی اونایی که درد و دل همه رو گوش می دن،امّا معلوم نیست خودشون کجا درد و دل می کنن...

*به سلامتی اونایی که به ظاهر آرومن ولی توی دلشون سونامی هست...

*به یاد خسرو شکیبایی...

*به سلامتی‌ اون بچّه‌ای که شیمی‌ درمانی کرده همه ی موهاش ریخته،به باباش می گه بابا من الآن شدم

مثل رونالدو یا روبرتو کارلوس؟باباش می گه قربونت برم از همه ی اونا تو خوش تیپ تری...

*به سلامتیه همه ی اونایی که خطّشون اعتباریه ولی معرفتشون دایمیه!

*کمپوت باز کردیم بخوریم،به مامانم می گم:مامان فکر کنم مزه ش عوض شده.می گه:آره.

می گم:بریزمش دور؟ می گه:نه بذار تو یخچال،بابات میآد میخوره!!!!

سلامتی همه ی باباها...

*به سلامتی اونايی که بی کسن ولی نا کس نیستن...

*سلامتی اونایی که خدا رو با غول چراغ جادو اشتباه گرفتن وقتی آرزویی دارن یادش میوفتن!

*به سلامتی اونایی که به پدر و مادرشون احترام میذارن و می دونن تو خونه ای که بزرگترها کوچک شوند؛

کوچکترها هرگز بزرگ نمی شوند...

*سلامتی پدرایی که:شب خوابشون نمی بره و از غصّه ی قسط های عقب افتاده تا صبح راه می رن،كه

غرورشون اجازه نمی ده وقتی توی خیابون می مونن از کسی پول قرض بگیرن ولی وقتی زنشون یه کم اخم

می کنه با اون همه ریش و سیبیل کرخت،نازشون رو می کشن و هی برای یه لبخندشون ادا درمیارن و لوس

بازی می کنن.که:وقتی برا خانواده شون اتّفاقی میفته،ادای محکم بودن در میارن و به همه روحیه میدن،ولی

خودشون وقتی تنها میشن،آروم آروم اشک میریزن.

وقتي که بچّه شون گیر می ده یه چیز بخر و پول ندارن می گن فردا برات می خرم و آروم تو خودشون خرد می

شن.

*به سلامتی همه ی باباهایی که رمز تموم کارت های بانکیشون شماره ی شناسنامشونه...

*به سلامتی مادر که به خاطر ما شکمش را بزرگ کرد،به خاطر او که خط چشمش را با عینک عوض کرد،به

خاطر او که میهمانی های شبانه را با شب بیدار ماندن در کنار ما عوض کرد،پول کیفش را با پوشک بچّه عوض

کرد،به خاطر آن مادری که همه چیز را با عشق عوض کرد...

*به سلامتی کسی که دید تو تاکسی بغلیش پول نداره،به راننده گفت:پول خُرد ندارم،واسه همه رو حساب

کن...!

*به سلامتی غضنفر که تو وصیت نامه اش نوشت:

 سعی کنید به کسی افتخار همسری خود را بدهید که مهربان،دلسوز،وفادار،پولدار،با شهامت،شجاع،پولدار،

نکته دان،ظریف،احساساتی،پولدار،عاقل،انعطاف پذیر،معتقد و پولدار باشد.این را بدانید که همه چیز مادیّات

نیست!!!!!

*به سلامتی طراح سؤال المپیاد کامپیوتر:نام 5 سایت که فیلتر نیستند را ذکر کنید؟!

به کودک خیابانی که چسب زخم می فروخت. در دل خود گفتم:تمام چسب زخم هایت را هم که بخرم

باز نه زخم های من خوب می شود،نه زخم های تو...!

بهترین کار

پیرمردی تنها در دهکده ای زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.
من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا ،12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند ،و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .
 

مرواريد اصل

http://www.purepearls.com/images/1019-FWP-F23-DT.jpg

جینی دختر زیبا و باهوش پنج ساله ای بود…

یک روز که همراه مادرش برای خرید به فروشگاه رفته بود،

چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش ۱۰/۵ دلار بود، دلش بسیار آن گردن بند

را می خواست. پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که آن گردن بند را برایش بخرد.

مادرش گفت : ” خوب! این گردن بند قشنگیه، اما  قيمتش زیاده ، خوب چه کار می توانیم

بکنیم!

من این گردن بند را برات می خرم اما شرط داره، وقتی به خانه رسیدیم، یک لیست 

مرتّب از  کارها که می توانی انجام شان بدهی رو بهت می دم و با انجام آن کارها

می توانی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر يزرگت هم برای تولدت چند دلار

تحفه می ده و این می تونه  كمكت کنه. “

جنی قبول کرد… او هر روز با   جديت کارهایی که برایش محول شده بود را انجام می داد و

مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش برایش پول هدیه می دهد. بزودی جینی همه کارها را

انجام داد و توانست بهای گردن بندش را بپردازد.

وای که چه قدر آن گردن بند را دوست داشت. همه جا آن را به گردنش می انداخت؛

بستر خواب، وقـتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، كودكستان،تنها جایی که آن را از گردنش

باز می ‌کرد حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکن است رنگش خراب شود!

پدر جینی خیلی دخترش را دوست داشت. هر شب که جینی به بستر خواب می رفت، پدرش کنار

بسترش روی کرسی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی را برایش می خواند.

یک شب بعد از اینکه داستان تمام شد، پدرجینی گفت :جینی ! تو من رو دوست داری؟

- اوه، البته پدر!خودت می دانی که عاشقتم.

- پس او گردن بند مرواریدت رو به من بده!!!

- نه پدر، اون رو نه! اما می توانم عروسک مورد علاقه ام رو که سال پیش برای تولدم به من هدیه دادی رو

خودت بدم، اون عروسک قشنگیه ، می توانی در مهمانی هات دعوتش کنی، قبوله

- نه عزیزم، باشه، مشکلی نیست…

پدرش روی او را بوسید و نوازش کرد و گفت : ” شب بخیر عزیزم.”

هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خواندن داستان از جینی پرسید :

- جینی ! تو من رودوست داری؟

- اوه، البته پدر! خودت می دانی که عاشقتم.

- پس او گردن بند مرواريدت رو به من بده!!!

- نه پدر، گردن بندم رو  نه ، اما می توانم اسب کوچک و قشنگم رو بهت بدم، او موهایش

خیلی نرم و لطیفه ، می توانی در باغ با او قدم بزنی ، قبوله؟

- نه عزیزم، باشه، مشکلی نیست…

و دوباره روی او را بوسید و گفت : ” خدا حفظت کنه ،دختر زیبای من خواب های خوب ببینی. “

چند روز بعد، وقتی پدر جینی آمد تا برایش داستان بخواند، دید که جینی روی تخت نشسته و

لب هایش می لرزد.

جینی گفت : ” پدر، بیا اینجا “ ، دست خود را به سمت پدرش برد، وقتی مشتش را باز کرد

گردن بندش آنجا بود و آن را در دست پدرش داد.

پدر با یک دستش آن گردن بند بدلی را گرفته بود و با دست دیگرش، از جیبش یک قوطی

مخمل  آبی بسیار زیبا را بیرون آورد. داخل قوطی، یک گردن بند زیبا و اصل مرواريد بود!!!

پدرش در تمام این مدت آن را نگهداشته بود.

او منتظر بود تا هر وقت جینی از آن گردن بند بدلی صرف نظر کرد، آن وقت این گردن بند

اصل و زیبا را برايش هدیه بدهد…


« این مسأله دقیقاً همان کاری است که خدا در مورد ما انجام میدهد!

او منتظر می ماند تا ما از چيزهاي بی ارزش که در زندگی به آن ها چسبيديم دست برداریم،

تا آن وقت گنج واقعی اش را به ما بدهد.

این داستان سبب می شود تا درباره چیزهایی که به آن چسپیده بودیم بیشتر فکر کنم …

سبب می شود، یاد چیزهایی بی افتیم که به ظاهر از دست داده بودیم اما خداي بزرگ، به

جای آن ها،هزار چیز بهتر را به ما داده است… »

كودك و خدا

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:
می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد
اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه،گفت : اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود
کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟...
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زیباترین و شیرینترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟
اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند،چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود .
کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.
کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند.
او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:
خدایا !اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگویید..
خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد:
نام فرشته ات اهمیتی ندارد، می توانی او را ...
*** مـادر***
صدا کنی